آرزو محمدزاده ۲۵ اسفند ۱۳۹۵ دلنوشته

گرمی دستانت

روزهای پایان سال است و تو حتی برای خودت هم وقتی نداری، چه برسد برای عزیزترینت

همه چیز را موکول میکنی به آینده ی خیالی

دیدن رخ یار، لمس دستانش،گیج شدن در عطر آغوشش

و با خودت تکراری میکنی:امروز وقت ندارم

بماند فردا،

تا آخر شب کار میکنی

با حداکثر سرعت در حال دویدنی

ما عجین شدیم با عجله

آدمای دقیقه ۹۰ی هستیم،

با عجله خرید می کنیم

با عجله غذا می خوریم

با عجله کار می کنیم

 

و حتی با عجله دیدار،

و امان از این دیدارهای هول هولکی

دلت گیر است ها اما

وقت نداری

سرا پا انتظاری !

مست عطر آغوشش،

اما به یک نگاه هول هولی رضایت می دهی

و نمی دانی او که به دیدارت آمد حتی با عجله

متوقف شد در همان عجله

راستش را بخواهی

من هیچوقت دروغ گوی خوبی نبودم

و سالهاست

در لحظه دیدار ازشوق نگاهت

قندیل بسته ام

و منتظرم با  آمدن بهار

قندیل

نگاه یخ زده ام

آب شود…

 

دروغ چرا

من خودم

به تنهایی

این روزها

در پس شلوغی شهر

به یاد دستانت،

با هرم نفس های جا مانده ات در تنم

ها می کنم !

تا دستانم

گرمی دستانت را فراموش نکند…

 

اصلا بیا اعتراف کنم

من نمی خواهم یخ بزنم…تمام…

 

پ.ن: یادت در من بلواست

 

آرزو محمدزاده

@BanoyeOrdibehesht

۲۵ اسفند ۹۵